هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
454
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
خنكى « 1 » من 100 مرتبه افزود . خلاصه ، از حمام بيرون آمديم [ و ] به منزل « شاهزاده » رفتيم . چاى صحيحى خورديم ، و اشعار « نظامى » و « سعدى » و « ملاى روم » را خوانديم . منتظر نهار بوديم ، كه « ميرزا اسحق » و « يحيى خان » وارد شدند . قدرى ايستادند و رفتند . نزديك ظهر بود . به نهار رفتيم [ و ] شكمها را معمور كرديم . عصرى ، سوار شدند [ و ] چند پيادهء « كرد » با « سرنا » و « دهل » برداشتند ، كه بزهاى سنگ بالاى ده را به صحرا بريزند ؛ بلكه چند تا از آنها شكار قاضيان مير شكار شود . ما را در گوشه [ اى ] گذاشته ، خود چند قدمى پيشتر تشريف بردند . اكراد ، هرچه هاى [ و ] هو كردند و « سرنا » و « دهل » زدند ، شكارى به پايين نيامد ، مگر گرگى كه « يولگلدى خان » در بالاى سنگ ، از ران زخمدار كرده بود . گرگ ، لنگان قدمى برمىداشت . از پيش ما گذشت . قاضيان ، با تازيانه « 2 » هجوم كردند ، كه آن بدبخت را بگيرند . من از ترس اينكه مبادا شكارى به صحرا بيايد ، فسخ حمله ايشان كردم . « نواب بهرام ميرزا » از عقب او تاخت . « يحيى خان » شمشير خود . . . « 3 » بر آن آخته ، كارى نكرد . « نواب بهرام ميرزا » ، به گلولهء تفنگ ، كار او را ساخته و برگشت . عجبتر كه وقت سوار شدن ، گرگ گرسنه در حيات بود . سركار « اقدس » به « آقا كلبعلى » فرمودند : پوست گرگ را بكن . امروز هم يكى مىزنيم ، كلجه ساخته ، به اوكوز آقاى زيلدان مىدهم . » از تأثير نفس مبارك ، گرگ كشته شد . همانروز ، منزل من و « آقا » را سوا كرده بودند . در سر نماز بودم ، كه برادران عظام به ديدن من آمدند ، نشسته ، صحبت مىكرديم كه « ميرزا صالح » ، آدم « بهرام ميرزا » ، ناغافل او توراخ كسى آمده ، حرف مىزد . چون سركار « اقدس » در حين برگشتن از شكار ، به حمام تشريف بردند ، بيرون آمده ، ما را به شام طلبيدند . شام خورديم [ و ] مزاح بسيارى كرديم . بسيار خنديدند . چون مىگفتند كه در « ايواوغلى » ناخوشى است ، « حاجى امام على سلطان » را احضار
--> ( 1 ) . در اصل : خونكى ( 2 ) . در اصل : تازيان ( 3 ) . در نسخه اصلى روى چند كلمه سياه و ناخوانا شده است